|
منوی اصلی
پست الکترونیک آرشیو مطالب نویسندگان
آرشیو مطالب
جستجو
پیوندها
ستاره ی که نوستالزیک وار میخندد
شب آهنگ و این.. تنها بهانه ایست برای نوشتن جنون و اوارگی کاکتوس کوچولو زير درخت بلوط خنده ی تو آرزوی منه بی وفا پارادایس لبخند تقدیر دنیای ما هرگز نمیشه فراموشت کرد کلبه ی کوچیک ندایی زندگی حق توست !!#$%^&**بیا 2 بهترینم**&^%$#!! شب شراب سالهای سوخته سکوت وسعت زندگی وبلاگ عاشق شنبلیله اکسیر عشق LOVE تمام ميشوم شبي اكسير عشق "نجوای عاشقانه" ما سه تا نجوای مستان صبح بخیر درد عاشقی اخبار وبلاگ ها ليست وبلاگ ها قالب هاي وبلاگ اخبار ايران اخبار ICT تفريحات اينترنتي تالارهاي گفتگو فروشگاه اینترنتی :: طراح قالب:: |
آبنبات چوبی
یادها فراموش نخواهند شد حتی به اجبار ودوستی ها ماندنی اند حتی با سکوت .... |+| نوشته شده توسط یلدا در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 ساعت 15:12
انسان ماشینی است با احساس
مثل دخترای خوب صبح زود از خواب بیدار شدم چون دیگه نمیخوام وقت امتحانات شب بیداری کنم راهی کتابخونه شدم ( گوش شیطون کر بار آخر که تقلب کردم یکی کلی دعوام کرد تصمیم گرفتم کوچک ترین شیطونی تو این زمینه نداشته باشم ) کتابخونه نیست که گپ شاپ! دخترا وقتی درس میخونن حرف میزنن یا شایدم بر عکس وقتی حرف میزنند درس میخونند! توی کتابخونه هم یا در حال پیامک نوشتنند یا ارایش یا غیبت و... ولی اگه دقت کرده باشید آقایون وقتی میان کتابخونه یعنی برای درس خوندن اومدن و بس!!!! یکی از دوستای دوران دبیرستانمو دیدم اومد پیشم _سلام بگو فقط چیکار کنم؟ علیک سلام چی شده مگه؟ بعد کلی مقدمه چینی فهمیدم خانم عاشق شده.... گفتم خدا خیرت بده برو بابا توام،برو 1سرگرمی دیگه جور کن برای خودت.... _نه تو باید ببینیش شاید بشناسیش قد بلنده خوشگله موهاش طلایی ..... رفته بود تو حس و تعریف میکرد کلی خنده ته دلم جمع شده بود.خب کو؟ _ببین پشت سرته فداش شم الهی..... نگاش کن چقد سرسنگینه اصلا به دخترا نگاه نمیکنه،تو خونمون هم به همه گفتم به مامانم گفتم که بیا دخترت از دست رفت عاشق شده.... نگاش کردم یارو چشامو در آورد گذاشت کف دستش و گفت:بفرما خانم چشاتونو براتون درشون اوردم !!!!!!!!! دختر بمیری با این سلیقه ات!!!!!!!!!! کجاش سر سنگینه ؟!! _نه اونجور نگو..... حتما فهمیده دوست منی برای همین اونجوری نگا هت کرده....
به به معلومه آخر داستان چی میشه چند روز بعد حتما این حرفو با خودش زمزمه خواهد کرد که:
کسی را دوست می دارم ، که رسم مهربانی را نمی داند محبت را نمی فهمد ، غم بی همزبانی را نمی فهمد کسی را دوست می دارم ، که رنگ چشم او مرموز و
رویائیست به من چشمی نمی دوزد ، به من عشقی نمی ورزد کسی را دوست می دارم که در رویا گهی بامن به دلتنگی سخن از عشق می گوید و بعد چند ماه حتما یه قانون جدید مسازه که: در فلسفه ی وفا چنین آمده است،دل وقف شکستن است بیهوده مرنج.!!!!
همه ی این حرف ها گفته میشه تا به اشتباهات رنگ دیگری بخشیده شود. آیا همه رویدادها تصادفی است؟ارادی است؟یا از پیش تعین شده؟ شاید هم فقط سر نوشت یا تقدیر است؟
خلاصه اینکه عشق مقدسه ولی تنها برای معبود. |+| نوشته شده توسط یلدا در سه شنبه هفدهم آذر 1388 ساعت 16:17
ترس من فاصله هاست!
وحشت از غصه که نه!
ترس من خاتمه هاست!
ترس بیهوده ندارم
صحبت از خاطره هاست!
کوله باریست پر از هیچ که بر شانه ی ماست!
گله از دست کسی نیست
مقصر دل دیوانه ی ماست!
|+| نوشته شده توسط یلدا در دوشنبه نهم آذر 1388 ساعت 18:5
اگر بخواهیم عادلانه قضاوت کنیم روابط امروزی که
دور و بر خود به وفور می بینیم وشاید خودمان نیز مشمول آن باشیم
روابطی که در افکار طرفین به غیر از سر کیسه کردن یکدیگر
فکر دیگری نمیگنجد
آیا در این گونه روابط نیز می توان مدعی عشق بود
و ازفریب و بی وفایی و بی معرفتی و خیانت گلایه کرد؟
عاقبت با حیله سوداگران عشق هم کالای هر بازار شد....
نه
ما فقط به عادت بودن ،داشتن وماندن گرفتاریم
|+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388 ساعت 11:8
1 روز خوب
کلاس نقشه کشی صنعتی و ساختمان حدیثه (دوست صمیمیم) ای وای شوتو این جلسه امتحان داریما! ای بابا 1 ماهه کلاس نرفتم حالا با پای شکسته اومدم کلاس نمیشد زودتر بگی؟ . نیومده چه امتحانی استاد،استادم خشن!3تا برگه A4 داد دستمونبا چندتا شکلهای عجیب و غریب خب بچه ها بکشین و شکل مورد نظر رو هم حدث بزنید. نمایندهی محترم گروه مدیرت پروژه ( محسن ) که خیلیم شوخه گفت: _چی استاد؟شکل حدیث خانمو رو بکشیم؟
ای ول استاد چه طرح خوبی
کلاس از خنده منفجر شد ها ها ها ها
استاد:هیییییییییییییییییس ساکت حدیث چیه بی ادب!!!! حدث شکل.
برا هر کدوم 10 مین زمان.زود. حدیثه هم گفت یکی طلبش.. ..
خدایا چیکار کنم چیکار نکنم؟ تنها راه حل تقلب بود.... ای ول خودشه ولی وضعش از من بدتر بود سه تا برگمو شوت کردم به همکلاسیهای پسر (خدا وکیلی دخترا تو این زمینه اصلا استعداد ندارن) ماشاا... طراحی کردن دادن به خودم انصافا بعضی پسرا خیلی باحالند مثل همینا هیچ کسی هم باخبر نشد. اگه استاد میفهمید 100%هر 4تامونم شوت میکرد بیرون که هیچ این ترمم فاتحمونم خونده بود ولی با خونسردی کامل کشیدن حتی قشنگ تر از طرح خودشون
وای اگه میدادم دست دخترا با حرکات مشکوکشون کل عالم با خبر میشد نه همه ی دختراها،مثلا خود من از کلاس 4 ابتدایی تقلب کردنو یاد گرفتم فقط بخاطر هیجانش .برا همین حالا شدم حرفه ای. من که اصلا توی کلاس حضور نداشتم با نمره ی خوب قبول شدم.
خوبه که خاطرات خوب حک بشن و خاطرات بد دفن
زیرا: انچه ما را پیر میکند سنگینی خاطره ها نیست یادآوری خاطره هاست(البته خاطرات از نوع بدش) |+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه بیست و یکم آبان 1388 ساعت 18:2
عصیان
بر لبانم سایه ای از پرسشی مرموز در دلم دردیست بی آرام و هستی سوز راز سر گردانی این روح عاصی را با تو میخواهم در میان بگذارم امروز گر چه از درگاه خود میرانیم اما تا من اینجا بنده تو آنجا خدا باشی سر گذشت تیره من سرگذشتی نیست کز سرآغاز و سر انجامش جدا باشی نیمه شب گهواره ها ارام می جنبد بی خبر از کوچ درد آلود انسان ها.............. یک زمان با من نشینی با من خاکی؟......... دانم از درگاه خود میرانیم ؛اما... آفریدی خود تو این شیطان ملعون را عاصیش کردی او را سوی ما راندی این تو بودی این تو بودی.... کی رهایم کرده ای تا با دو چشم باز برگزینم قالبی خود از برای خویش؟
بوسه گردد بر لبانی که از عطش سوزد هر چه زیبا بود بی رحمانه بخشیدیش شعر شد،فریاد شد،عشق و جوانی شد عطر گل ها شد بر روی دشتها پاشید رنگ دنیا شد فریب زندگانی شد
این عذاب تلخ و این رنج ندامت چیست؟ این جهان که خود دوزخی گردیده بس سوزان سر به سر آتش سراپا ناله های درد....
باز انجا دوزخی در انتظار ماست؟ خرده میگیری که روزی کفر گو بودم در ترازو مینهی بار گناهم را تا بگویی سرکش و تاریک خو بودم کفه ای لبریز از گناه من کفه ی دیگر چیست میپرسم خداوندا؟ چیست میزان تو در این سنجش مرموز؟ میل دل یا سنگ های تیره ی صحرا؟ خود چه اسان است در ان روز هول انگیز روی در روی تو از خود گفت و گو کردم
در ترازویت ریا دیدم ریا دیدم.........
*گر خدایی در دلم بشین و پاکم کن* |+| نوشته شده توسط یلدا در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388 ساعت 18:36
مهر ماه
چشامو باز کردم
اینجا کجاست دیگه ...
مدام این سوال رو تکرار میکردم امروز چند شنبه ست؟تاریخ چنده؟
امروز چند شنبه ست؟تاریخ چنده؟
هیچی یادم نبود هیچی
بالا سرم 1سروان بود که میپرسید:کجا تصادف کردی اسمت چیه؟ ولی من هیچی یادم نبود چشامو بستم یکی بالا ی سرم جواب داد توی راه دانشگاه 1موتور با سرعت 80خورده بهش پرتش کرده جلو تریلی اونم با چن میلی فاصله ترمز کرده.... شانس اورده
تازه فهمید اینجا بیمارستان،و تصادف کردم. چطور ممکنه از اون تصادف زنده مونده باشم دستام تکون میخورد فقط یکی از پاهام شکسته بود!!!!!!!!!!!! ولی سرم به شدت درد میکرد
خانم اسم پسرت چیه؟گواهی نامه داره؟چن سالشه؟ اونم که انگاری سر مرده گریه میکرد گفت س س سعید...... متوجه شدم با مادر همونی که کوبیده بهم صحبت میکنه. گریه میکرد نه به حال من به حال پسرش که بدون گواهی نامه رانندگی کرده لابد میترسید بمیرم هه هه...
همیشه دوس داشتم بعضی خاطرات رو برای همیشه از ذهنم پاک کنم ولی هیچی یادم نبود حتی اسم،مادر، هویت... هیچی هیچ کسی رو نمیشناختم
صدای اون زنه تو گوشم بود :اسم پسرم س س س.... این جمله بارها تو ذهنم تکرار شد تااینکه بعد 1مدت از بی مزه ترین خاطرات حافظه ام 1چیزایی یادم می اومد.
تا نهان سازم از تو بار دگر راز اين خاطر پريشان را می كشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگين حجاب مژگان را
بعد 2روز کم کم حافظه ام رو بدست آوردم. چن روزی بستری بودم. سلامتی بزرگترین نعمت.... الان که پام تو گچ قدرشو میدونم.مردن خیلی سخته... توی بیمارستان 1پیر زن بود خدا اونقدر بهش عمر داده بود که پاک قاطی کرده بود شاید بالای 110بود عوضش همونجا 1کوچولوی 8ماهه از دنیا رفت. سهمش از این دنیا فقط 8ماه بود چرا؟؟!!
.... ..... .... .... .. .... .... ....
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ايم زيرا چو زاهدان سيه كار خرقه پوش پنهان ز ديدگان خدا می نخورده ايم
پيشانی ار ز داغ گناهی سيه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ريا نام خدا نبردن از آن به كه زير لب بهر فريب خلق بگوئی خدا خدا
ما را چه غم كه شيخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او می گشايد ... او كه به لطف و صفای خويشگوئی كه خاك طينت ما را ز غم سرشت
توفان طعنه خنده ما را ز لب نشست كوهيم و در میانه دريا نشسته ايم چون سينه جای گوهر يكتای راستيست زين رو بموج حادثه تنها نشسته ايم
مائيم ... ما كه طعنه زاهد شنيده ايممائيم ... ما كه جامه تقوی دريده ايمزيرا درون جامه بجز پيكر فريب زين هاديان راه حقيقت نديده ايم !آن آتشی كه در دل ما شعله می كشيد گر در میان دامن شيخ اوفتاده بود ديگر بما كه سوخته ايم از شرار عشق نام گناهكاره رسوا ! نداده بود
بگذار تا به طعنه بگويند مردمان در گوش هم حكايت عشق مدام ! ما« هرگز نمیرد آنكه دلش زنده شد بعشقثبت است در جريده عالم دوام ما!
|+| نوشته شده توسط یلدا در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 16:15
.......
نویسنده ی این وبلاگ بهترین دوستمه
تصادف کرده
برا ی بهبودیش دعا کنید
|+| نوشته شده توسط یلدا در یکشنبه نوزدهم مهر 1388 ساعت 16:56
اگر یار مرا دیدی به خلوت بگو ای بی وفا ای بی مروت گریبانم ز دستت چاک چاک و نخواهم دوخت تا روز قیامت
دوستی ..شوخی سرد آدمهاست ..
بازی شیرین گرگم به هواست..
واسه کشتن غرور من و تو ..دوستی.. توطئه ثانیه هاست
پروردگارا از عشق امروزمان چیزی برای فردایمان باقی بگذار.... به اندازه یک نگاه... به اندازه یک لبخند.... تا به یاد داشته باشیم که روزی عاشق هم بودیم |+|
عجب روزگاری
کاش اونقدر توی نوشتن آزاد بودیم که هر چیزی رو که دوست
داشتیم وارد وبلاگ میکردیم
ولی حیف.
کاش خیلی چیزارو میشد از بچگی به طور غریزی دونست
کاش میشد بدون زمین خوردن از همون دوران بچگی یاد میگرفتیم
که درست قدم برداریم
کاش میشد اشتباه آدمارو مهر زد به پیشونیشون تا هر وقت
1 نگاه به خودششون تو آینه میندازن بدونن
چی به چیه،تا شاید جواب هزاران سوال بی جوابشونو بتونن پیدا کنن
ای کاش میشد بعضی خاطره هارو پاک کرد
هییییییییییییییییییییییس اینجا بهشت نیست که همرنگ خواستت باشه اینجا دتیاست
کجاست؟ د ن ی ا میدونی یعنی چی ؟ینی همینیه که هست هیسسسسسس
میگن روزی حضرت مهدی با مسیح میاد کی؟؟؟ کدوم روز؟مگه بدتر
از این روزا هم هست؟دیگه بالاتر از قتل و جنایت؟بالاتر از تجاوز؟
زور گفتن به زور تو مخ کردن
مگه از این بدترم میشه؟ینی بدتر از این روزا هم هست؟
غیبت تا کی؟
اصلا چرا اینقدر تفاوت؟؟چرا توبعضی کشور ها مثلا 1نقطه از آفریقا از گرسنگی جون میدن و 1کشور
دیگه .... ؟؟!! سرچشمه ی فرهنگ ملت ها کجاست؟
دوستم 1 هفته آلمان بود وقتی برگشت ایران 1 هفته تو خماری بود
حق داره خوب اینجا وقتی 1تار موت میاد بیرون چشاتو درمیارن اونجا چی؟
فرهنگ ما کجا اونجا چی؟؟؟ زنا مگه اینجا حقوقی دارن؟ حقوق چیه حق طلاقم ندارن
حقوق!!!!
از نوع خیابون ها گرفته تا تمدنشون تا روابط اجتماعی
اصلا قابل قیاس نیست
اینم وضع دانشگاه هاست
کتابای خط خطی شده برین بخونین.استادی که میا سر کلاس میگه تو دنیای ما 2چیز مهمه پول و پول
میگه اگه بچه ی دکتر حسابی هم مریض بشه تا پول نده درمون نمیشه اینجاست که باید گفت
علم یا ثروت؟؟
یادش بخیر 1روزی موضوع انشا بود
هر کی بیشتر میگفت علم برتر است نمرش بالاتر
این میدونی یعنی چی؟یعنی از همون بچگی دروغ گفتن رو یادمون میدن.پشت هموم نیمکت ها.
کاش میشد همه ی ناگفتنی ها رو گفت.
|+| نوشته شده توسط یلدا در پنجشنبه دوم مهر 1388 ساعت 22:31
|